تبليغاتX
طلوع لحظه ها


طلوع لحظه ها





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

دوست دارم ....

 

 

 

دوست دارم .........


بنفشه ها به چه زبوني به هم ميگن دوست دارم ؟


 

بارانها.كوها و درختان به چه زبان ؟


 

آيا لبهاي فردا متولد ميشوند بوسه ها رو خواهند آموخت ؟


 

آيا عسل ها فرهاد رو ميشناسند؟رايحه تو روياهاي خودم را كجا پنهان كنم؟


 

نام تو با كدام حرف آغاز ميشود ؟ چه كسي چشماهاي تو رو رنگ كرده است ؟ چه كسي دگمه هاي پيرهانم را از ماه آورده ؟ چه كسي زيباتر و سپيد تر از نمكها ميخندد؟ شعرهاي من با كدام حرف به پايان ميرسد ؟


 

قلمرو دوزخ كجاست ؟ مساحت بهشت چقدر است ؟ فرق استخوان و گندم چيست ؟چرا هيچ گلي در رودخانه نميرويد ؟ چرا كسي غبار آسمان رو پاك نميكند ؟ چرا دستي كلمه هاي بي روح را در خاك نميكنه ؟ آيا پرتقال ها هم گناه ميكنند ؟ آيا ليمو ترش ها قدر وقت رو ميدونن ؟


 

آيا  مردها غزل ميخوانند ؟ ايا مادر بزرگم در برزخ همسايه پروانه هست؟


 

اكنون در كهكشان ساعت چند است ؟


 

تا تو روي زمين قدم ميزني و هر شب چراغهاي ايوان رو روشن ميكني فرشته ها پلك  بر هم نميذارن . ماهي قلب آبي تو را ترجمه ميكنند جادها همچنان به راه خود ادامه ميدهند.


 

نبض مرگ رو ميگيرم و به انتظار اتفاقهايي كه هنوز نيفتاده اند  ميمانم

 
 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/21 در ساعت: 1:28 بعد از ظهر
|+|

 

 

 عشق.....

آنقدر با وجودم يکی شدی که حتی رويای ساده بودنت نيز گرمای تنت و تپشهای قلب مهربانت را از زير پوست آبی لباست به من هديه می‌دهد با هفت‌رنگ کلامت آنقدر صفحه دلم رو خط خطی کن تا همه‌اش رنگ صداقتتو بگيره آنقدر که ديگه اثری از رنگ سرد فاصله باقی نمونه از اين فاصله‌ها خسته‌ام

زندگی ....

 كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود. كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران مي شد و كاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد، در خواب نبود. كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم.

دوست داشتن ؟

 حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان درروح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

عشق

روي دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش.خواند و بازگشت. اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش؟! گفت: من سواد ندارم !!!!!

من تو رو از پری دریا گرفتم تو رو از عطر خوش گلها گرفتم در جواب اون همه دعاو خواهش هدیه ی هستی که از خدا گرفتم

خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي! خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني خيال کنم دل من و با رفتنت نمي شکني>؟اجازه هست خيال کنم بازم مياي ببينمت؟

 با تشکر از دوست خوبم حسام که این شعرا رو به من داد .  hessam1260@yahoo.com


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/20 در ساعت: 12:42 بعد از ظهر
|+|

دوست داشتن

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/17 در ساعت: 9:24 بعد از ظهر
|+|

عشق

 

 

 

به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد

سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم :

سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی.

میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم.

من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم

                                  اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

                                     اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش 

عشق درد بی دمان

قلم بتراشم از هر استخوانم

                                                   مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پرده ی دل

                                                  نویسم بر تو دوست مهربانم:

 

                                      درد عشق و عاشقی درمان ندارد

                                      راز عشق و عاشقی پایان ندارد .

عشق:

عشق:

تنها مرضی است که بیمار از آن  لذت میبرد.

عشق:

زودتر از نسیمی که بر بوستان میوزد نمود پیدا میکند

عشق:

معمولآ نوعی عذاب دردناک است ولی دور ماندن از ان مرگ است

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار

انتظار سخت است نه به سختی جدایی

 دوست دارم خیلی زیاد

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/13 در ساعت: 8:54 بعد از ظهر
|+|

عشق و عاشقي

نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/08 در ساعت: 8:22 بعد از ظهر
|+|

قول ميدم تنها نذارمت

وقتی بهار نفس هایت، در مزارع
رویاها و بر شاخسار خاطرات
متولد می شود
من چون پرستویی مشتاق به سوی تو
به پرواز در می آیم
وقتی قلم به یادت واژه ها
می سراید کاغذ دریا می شود
و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب
به پرواز در می آیند و
عشق خود را به موجها اظهار
می کنند
موجها نیز به شوق مرغان عاشق
از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند
ای آرام بخش لحظه های دیوانگی من
من مست نگاه های توام،
می خواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم
که به اندازه همه دریاها دوستت دارم

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/08 در ساعت: 8:14 بعد از ظهر
|+|

دوست داشتن

تو شب چشمای تو شب زده ی تنها منم

دل من پيش تو اما اينجا جا مونده تنم

در به در دنبال عشقت همه جا پرسه زدم

کاش ميشد با تو قدم زد زير بارون

کاش تا با حضورت بشکنه اين انتظار

دوست دارم عمری تو معبد چشات اسير باشم

من ميخوام برای قصر دل تو امير باشم

به تو هرگز نرسيدم اما دل نميکنم

 با ترانه ی نفسهات جون بده به حنجرم

اگه تو باهام باشی تا اخر دنيا ميرم

خورشيد گيسوی طلای جاده های ارزو

راز يک طلوع تازه رو به عاشقت بگو

بگو اين شب سياهه انتظار به سر مياد

يکی از همين روزا از تو برام خبر مياد

بی تو من يه برگ زردم يه نگاه به من بکن

تو بهار دلمی از اين خزون جدام بکن

اخه فصل بودن من با تو اغاز ميشه

قفل قلب من فقط به دست تو باز ميشه

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/08 در ساعت: 8:6 بعد از ظهر
|+|

عشق

اگه یه روز بغض گلوت رو فشردبهت قول نمی دم که می خندونمت

ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روزنخواستی به حرف کسی گوش کنی بهم بگو.......

قول می دم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روزخواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی

اما میتونم باهات بدوم

اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن

احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم

اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل واسه رو قبرم باخودت بیاری


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/08 در ساعت: 8:0 بعد از ظهر
|+|

قصه یا شعر

 

از جدايي يك دوسالي ميگذشت

 

دوسال از عمر رفتو هرگز برنگشت

 

دل به ياد آورد اولين بار را

 

خاطرات اولين ديدار را

 

آن نظر بازانيان اسرار را

 

آن دو چشم مست آهو بار را

 

همچو رازي سر بسته و مبهم بود

 

چون من از تكرار او خسته بود

 

آمدو هم آشيان شد بامن او

 

همنشين و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم كه جان شد با من او

 

ناتوان بودو توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگي

 

اين چنين آغاز شد دل بستگي

 

واي از آن شب زنده داري تا سحر

 

واي از آن عمري كه با او شد به سر

 

مست او بودم زه دنيا بي خبر

 

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

 

آمد و در خلوتم دم ساز شد

 

گفت گو ها با او آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

 

گر گشايي چشم دل زيباست دل

 

گر تو زورق بان شوي

 

درياست دل بي تو شامه بي فرداست دل

 

دل زه روي عشقه تو حيران شده

 

در پي عشقه تو سر گردان شده

 

گفت در عشقت وفادارم بدار

 

من تو رو بس دوست ميدارم بدار

 

شوق وصلت رو به سر دارم بدان

 

چون تو مخمول خمالم بدار

 

با تو شادي ميشود غمهاي من

 

با تو زيبا ميشودفرداي من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

 

دل زه جادوي رخت افسون شده

 

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

 

عالم از زيباييت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

 

طعمه بوسه  برد  ازسرم عقلو هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

 

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

 

ديده جز بر روي او بينا نبود

 

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

 

خوبي او شوقه آفاق بود

 

در نجابت در نكوهي تك بود

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

 

طاقت خوشبختي ما رو نداشت

 

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

 

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

 آخر اين قصه حجران بود بس

 

حسرت رو رنج فراوان  بود و بس

 

يار ما رو از جدايي غم نبود

 

در غمش مجنون عاشق كم نبود

 

بر سر پيمان خود محكم نبود

 

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با منه ديوانه پيمان ساده بست

 

ساده هم آن عهدو پيمان رو شکست

 

 

بچه ها نظر بدين ديگه


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/08 در ساعت: 10:48 قبل از ظهر
|+|

عاشقونه زیستن؟
بهار

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

عشق یعنی....

سر چشمه ی محبت

ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

باتمام وجود دوست دارم بهاره

خورشید

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام

وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

و من از ميان رفتند

و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

اما آنگاه مطمين باش

که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

از رويای زيبای دنيا نگفت

از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

نميدانم چرا؟

کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود

بچه ها  ناراحت میشم اگه نظر ندین

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/05 در ساعت: 8:15 بعد از ظهر
|+|

خیلی دوست دارم !
  دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي منی      
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منی     
   دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی        
  دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي منی    
 دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منی      
 دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی          
      دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منی     
       

بهاره خیلی دوست دارم  


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/04 در ساعت: 6:35 بعد از ظهر
|+|

فقط میتونم بگم دوست دارم

باز، با دلِ گرفته در هوای تو


شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو


باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات


باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،


روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست


بی‌نوازش صدای آشنای تو


مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن


مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو


من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد


عطر ساده و صمیمی صدای تو


گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است


گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،


غصه‌های تو تمامشان از آن من


شعرهای من، تمامشان برای تو


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/03 در ساعت: 10:53 قبل از ظهر
|+|

تقدیم به تو بهاره

آرزومه دیدن چشمهای تو حتی تو خواب

 

دیدم اون نرگس مست و یه شبی مثل سراب

 

مست و مدهوش شدم از دیدن چشمهای قشنگت

 

یادم آمد دوره کودکی و عهد شباب

 

تو قشنگی ...... تو لطیفی ...... تو چه پاکی ..... تو همون برگ گلی

 

اما چه فایده گذارن مثل شهاب................

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/03 در ساعت: 10:50 قبل از ظهر
|+|

شب رو دوس دارم چون....

شب را دوست دارم.

سکوتش را

اقتدارش را

با نهايت سنگينی  اش بر خورشيد فائق

می شود !!!

شب را دوست دارم

چون تنها لحظه هايی برايم هستند که می دانم

متعلق به من و تنهايی های خودم هستند!!

شب را دوست دارم با صدای نفسهايم در تنهايی شب

شب را با سکوتش دوست دارم.........


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/03 در ساعت: 10:50 قبل از ظهر
|+|

ستاره عاشق

ستاره باز چشمک زنون  با شعر من گریه می کرد

صدای پرواز نسیم با آه من ناله می کرد

صدای تنهایی من میخواد باز هم تو بمونی

میخواد  بازهم تو بیایی با دل من تو بخونی

آواز این شپ پره ها  نور چراغ کهنه مون

پنجره های خونمون میگن باز هم پیشم بمون

 

 

خیلی دوست دارم بهاره خانم

 

 

 

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/05/03 در ساعت: 10:46 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+