آيا عسل ها فرهاد رو ميشناسند؟رايحه تو روياهاي خودم را كجا پنهان كنم؟
نام تو با كدام حرف آغاز ميشود ؟ چه كسي چشماهاي تو رو رنگ كرده است ؟ چه كسي دگمه هاي پيرهانم را از ماه آورده ؟ چه كسي زيباتر و سپيد تر از نمكها ميخندد؟ شعرهاي من با كدام حرف به پايان ميرسد ؟
قلمرو دوزخ كجاست ؟ مساحت بهشت چقدر است ؟ فرق استخوان و گندم چيست ؟چرا هيچ گلي در رودخانه نميرويد ؟ چرا كسي غبار آسمان رو پاك نميكند ؟ چرا دستي كلمه هاي بي روح را در خاك نميكنه ؟ آيا پرتقال ها هم گناه ميكنند ؟ آيا ليمو ترش ها قدر وقت رو ميدونن ؟
تا تو روي زمين قدم ميزني و هر شب چراغهاي ايوان رو روشن ميكني فرشته ها پلك بر هم نميذارن . ماهي قلب آبي تو را ترجمه ميكنند جادها همچنان به راه خود ادامه ميدهند.
نبض مرگ رو ميگيرم و به انتظار اتفاقهايي كه هنوز نيفتاده اند ميمانم
آنقدر با وجودم يکی شدی که حتی رويای ساده بودنت نيز گرمای تنت و تپشهای قلب مهربانت را از زير پوست آبی لباست به من هديه میدهد با هفترنگ کلامت آنقدر صفحه دلم رو خط خطی کن تا همهاش رنگ صداقتتو بگيره آنقدر که ديگه اثری از رنگ سرد فاصله باقی نمونه از اين فاصلهها خستهام
زندگی ....
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود. كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران مي شد و كاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد، در خواب نبود. كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم.
دوست داشتن ؟
حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان درروح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
عشق
روي دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش.خواند و بازگشت. اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش؟! گفت: من سواد ندارم !!!!!
من تو رو از پری دریا گرفتم تو رو از عطر خوش گلها گرفتم در جواب اون همه دعاو خواهش هدیه ی هستی که از خدا گرفتم
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي! خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني خيال کنم دل من و با رفتنت نمي شکني>؟اجازه هست خيال کنم بازم مياي ببينمت؟
وقتی بهار نفس هایت، در مزارع رویاها و بر شاخسار خاطرات متولد می شود من چون پرستویی مشتاق به سوی تو به پرواز در می آیم وقتی قلم به یادت واژه ها می سراید کاغذ دریا می شود و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب به پرواز در می آیند و عشق خود را به موجها اظهار می کنند موجها نیز به شوق مرغان عاشق از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند ای آرام بخش لحظه های دیوانگی من من مست نگاه های توام، می خواهم با تمام اخلاص فریاد بزنم که به اندازه همه دریاها دوستت دارم
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي منی دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي منی دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منی دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منی