تبليغاتX
طلوع لحظه ها


طلوع لحظه ها





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

 

لحظهء به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س  

     شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س

   خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه

            برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه

      اگه تو قسمت من شی  می زنم یه رنگه تازه

             اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه

            زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

  می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد 

 بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه

 از تو قلعهء نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه

                  سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش

                            پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش

 شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست

                               لحظهء به تو رسیدن بهترین لحظهء دنیاست

   بــا یـه لبخند طلائیت همهء دنیــا می لرزه

                                    آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه

                               روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی

                                      دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه

یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه

دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس

به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس

چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست

من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم

قــــدِّ  تمـــوم  دنیـــــا عـــاشق  و دلــسپــــردم

میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت

چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم

پـائیزمیشه عاشق تر واسه  تـو اشک میریـزم

من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه

فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه

نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه

من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله

کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد

بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد

من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم

همین جورآسون میره همین جورآسون میاد

میخوام برات بمیرم شاید که باورکنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/10/26 در ساعت: 3:28 بعد از ظهر
|+|

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
و به یومن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم


دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

Image and video hosting by TinyPic


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/10/15 در ساعت: 12:9 بعد از ظهر
|+|

سلام  

 

امروز بعد از این همه روز اومدم سر زدم دیدم که بچه ها هنوز ما رو

 

تنها نذاشتن ،و حسابی ما رو شرمنده خودشون کردن ،باید از بهاره عزیزم

 

هم تشکر کنم که بهشون سر می زد و جای خالی منو پر کرده بود .

 

موفق و پیروز باشید .

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/10/02 در ساعت: 10:55 قبل از ظهر
|+|

 

بيهوده بود فکر مرا برگزيدنت

حالا منم و غصه ي از من بريدنت

اي سيب سرخ عشق که دستان کال من هرگزنميرسدبه بلنداي چيدنت!

اي کاش هيچ وقت نمي ديدمت ولي حالا چگونه سر بکنم با نديدنت؟

اي شعرعاشقانه ي من بي حضوراو ، آمدچه زود وقت به پايان رسيدنت!

 

کاش مي دانستم دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرد. اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند ؟ چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ بي  تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه  باراني است بي تو من درختي خشکيده در پاييزم

 

چقدردوستت دارم ؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامريي به اندازه ي پايان هستي من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به افتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمي و ايمان کودکي ام دوست دارم با عشقي که سال ها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت خالصانه ام با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده.

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست  احتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست کاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 85/10/02 در ساعت: 10:44 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+