عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یومن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های ترا دریافته ام با لبانت برای همه سخن ها گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین ِ سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین ِ زندگان بوده اند دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته با تو سخن می گویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های ترا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
اي سيب سرخ عشق که دستان کال من هرگزنميرسدبه بلنداي چيدنت!
اي کاش هيچ وقت نمي ديدمت ولي حالا چگونه سر بکنم با نديدنت؟
اي شعرعاشقانه ي من بي حضوراو ، آمدچه زود وقت به پايان رسيدنت!
کاش مي دانستم دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرد. اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند ؟ چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ بيتو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه باراني است بي تو من درختي خشکيده در پاييزم
چقدردوستت دارم ؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامريي به اندازه ي پايان هستي من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به افتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمي و ايمان کودکي ام دوست دارم با عشقي که سال ها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت خالصانه ام با اشک ها لبخند ها و تمام هستي ام
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده.
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست احتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست کاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟