امروز که این مطلبو میخونید تقیربا یک ماهه که بهاره از من جدا شده و به همین دلیل این وب لاگو دیگه دوسش ندارم یعنی وقتی می بینمش داغم تازه میشه بنابراین تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت بازش نکنم . از شما دوستان عزیز خیلی خیلی ممنونم که منو تنها نذاشتین و تو این مدت من و بهاره رو قابل دونستین و بهمون سر میزدید البته بهاره خودش وب لاگ داره اگه دوس دارین می تونین به اونجا برید و اونو ببینید (وب لاگ بهاره). امید و ارم که دوستان عاشقمون همگی به عشقشون برسن و خوشبختی رو تجربه کنن . خلاصه اگه تو این مدت بدی چیزی از من دیدید و یا نتونستم با مطالبی که می نویسم شما رو راضی کنم منو ببخشید و برام دعا کنید .این پست بالایی آخرین پستیه که می نویسم. دعا کنید شاید بهاره منو بخشید و دوباره از صفر شروع کردیم .
سالهاست که همدوش رنجم،سنگ صبور دردم و همصدای آسمان . دیگر فرصتی ندارم که تو رو فریاد کنم . سالهاست که خزان و صدای خش خش برگهای زرد و خشک دلم گرفته ،آه، ای کاش صدایم در دشتهای صبز و بی انتهایعشق طنین انداز می شد و کسی زمزمه های دلتنگی ام را می شنید .
(سارا غلامی )
از چه بگویم ؟
دلم میخواهد با تو سخن بگویم ولی نمی دانم چه بگویم . از زمانه یا درد و رنج،از نوای عاشق بلبلی که هز شب بر گلستان وجودم نغمه سرایی می کند ، یا از پرستویی غریب مهجاریکه فرسنگها راه میپیماید تا وادی مهر و دل دادگی را بیابد . از نلبکی که آرزوهای خفته چوپان را مینوازد ، از قطرات اشکی که هر شب گونه های داغ مرا نوازش می دهد یا .......
(الهام کریمی طلب )
تنهایی
در خلوت غریبانه و سرد که می خواستم فقط و فقط با یاد تو سر کنم ،همه بی اجازه وارد حریمم شدند خاطره آمد و یاد تو رو از اعماق قلبم ربود ، بغض با قطرات اشک ، تنهایی ام را خیس کرد .