خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنارنفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم. اگرشوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهايي بيرون نمي آمدم. اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدارنمي کرد و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهانرا نمي فهميدم
پرنده ی کوچک من جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد . بنای سخره و تحقیر را گذاشت . پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن حوالی سرش را تکان می دهد پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن پرنده به نظر می اید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای من که با آن ها سرسری بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده است ، ساخته نشده ای پرنده ی کوچک من ! چرا بلند پروازی می کنی ؟ بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت ، عقاب ، کارش این است که صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود. قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند . تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما ضرر خواهد داشت ؟
عزیزم قلب من رو به تو پرواز می کند مرا ببخش ! از
این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به
تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش
رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند
و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند . اما من غیر از آن ها و همه ی
مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا
می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال
مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو
جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم من یک کوه نشین غیر اهلی
، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال
دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است بزرگ تر از تصور
تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور اما هیهات که بخت
من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی
وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم دوست کوه
نشین تو نیما