تبليغاتX
طلوع لحظه ها


طلوع لحظه ها





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

ماجرای یه عشق

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و

 آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو

آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از حرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را
میان باد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی، شکستی، خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

(مریم حیدر زاده)
 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/28 در ساعت: 5:56 قبل از ظهر
|+|

مادرم

 مادرم ، ای مادرم
ای نازنین اخترم
 ای مونس و آرام جان
ای مرهم دردهای من
 آغوش خود را باز کن
تا دمی بیاسایم
 مادرم ، ای مادرم
 سنگ صبور غصه هایم
 عشقت در وجودم نهفته
 می بوسمت ، می بویمت
 هر لحظه از عمرم با تو می بندد پیوند
 ذره ذره وجودم از عشق تو لبریز
 ای مادرم ، ای مادرم
 ای مونس و آرام جان
 همدم لحظه های تنهاییم
 ای مادرم ، ای مادرم
 زندگی ام فدای عشق و محبتت
آرام جانم


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/22 در ساعت: 2:34 قبل از ظهر
|+|

عاشقت خواهم ماند، بي‌آن‌که بداني. دوستت خواهم داشت، بي‌آن‌که

بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ

سخني. در آغوشت خواهم گريست، بي‌آن‌که حس کني. در تو ذوب

خواهم شد، بي هيچ حرارتي

 

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/18 در ساعت: 0:11 قبل از ظهر
|+|

 

           

 

 به نام آن که آهو را در دشت دوستی رها کرد 

 

            

 

                                                   تو را دوست دارم 

 

 می خواستم زندگیم در فاصله دریا و کشت زارها بگذرد . میخواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد . میخواستم روح گمشده ام را کنار تا کستان های زیبا پیدا کنم . دهانم از کلمات ریز و درشت پر است . کلماتی که میخواهند مشتاقانه به سوی تو بیایند . اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گرد نبندی درخشان میسازم و به گردنت می اندازم .  

از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند . نمی خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمیخواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت بگذرم نمی خواستم برف پاکن ها نفسهای گرمم را از روی شیشه ها محو کنند .نمی خواستم از پشتبام خورشید پایین بیفتام دستهایم از گله های ریز و درشت پر است ؛چرا گیسوان آشفته ات را در آینه چشمانم شانه نکردی ؟ چرا سیب سرخی را که روی تاقچه اتاقت گذاشته بودم ، به یاد من نبوییدی ؟ چرا با من از کودکی های خودت حرف نزدی ؟ میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم و روی دشت های برهنه ماه بدوم و حوله ام را بر شاخه طوبی بیاویزم .  

                    


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/17 در ساعت: 0:27 قبل از ظهر
|+|

دیونگی شایدم جنون!!!!!

اگر بودی

 

اگر بودی دلم غمگین نمی شد

سرانجام دل من این نمی شد

بهارم رنگ و بوی تازه ای داشت

بدون پونه و نسرین نمی شد

تموم لحظه های انتظارم

اسیر کینه و پرچین نمی شد

به زیر آسمان آبی عشق

شبم بی ماه و بی پروین نمی شد

دریغا ، گر نبودم مست عشقت

سرانجام دل من این نمی شد


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/13 در ساعت: 1:22 بعد از ظهر
|+|

خنده تلخ من از گریه تو غم انگیز تر است ، کارم از گریه گذشته بهمین می خندم

 

دل من

دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم

دل من تنها ییاق پر از سواله می دونم

دل من خندیدنات فقط تو خوابه می دونم

دل من آرزوهات نقش بر آب می دونم

دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم

دل من عاشقیات زنگ جنونه می دونم

دل من صبوری و کسی به سراغت نمی یاد

دل من خسته ای صدا ازت در نمی یاد

دل من امید تو فقط باید خدا باشه

دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/13 در ساعت: 1:56 قبل از ظهر
|+|

مثل شعر

تموم زندگی من سهم دو تا چشم شماس
یاد شما مث قدیم هنوز همین دور و وراس
آسمون دنیای من خلاصه تو نگاتونه
طنین هر چی خوبیه تو حرفا و صداتونه
شمدونیای صورتی تجسم گونه هاتون
کوه کم آورده عزیزم مقابل شونه هاتون
خوبیای شما عزیز یک دو تا نیس که بگم
نذارین بیشتر از اینا جنونم و نشون بدم
اگه شما بیاین پیشم یه دفه بارون می گیره
زندگی شاپرکا یه جوری سامون می گیره
شما اصیل و ساده این مث تموم شاعرا
حیف که همیشه خالیه جاتون مث مسافرا
شما مث یه بیت شعر عزیز و ناب و تازه این
مث یه آهنگ جدید که عاشقی می سازه این
به گریه انداخته منو چن شبه جای خالیتون
حضور سوت و کورتون تو جادة خیالیتون
دست خودم نیس این شبا دلم بهونه گیر شده
اونم گناهی نداره طفلی یه جور اسیر شده
خلاصه هر چی که بگم تموم نمی شه غصه هام
فقط بذارین یادتون بیدار بمونه تو شبام

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

بچه ها این روزا خیلی گرفتارم ، بلا پشت سر بلا رو سرم نازل میشه ، با این همه بلا بازم خدا رو شکر میکنم و راضی هستم به رضای خدا .

بچه ها دعامون کنین که خیلی محتاجیم شاید که خداوند لطفش شامل حال ما هم بشه


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/12 در ساعت: 2:48 بعد از ظهر
|+|

عاشقانه

اگه یه نامه باشم
پر از پیامای خوب
کاشکی جوابم تو باشی
اگه یه عابر باشم
اسیر طوفان شن
کاشکی سرابم تو باشی
پر از گناهم اگر رها شده بی خبر
کاشکی گناهم تو باشی
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
کاشکی نگاهم تو باشی
تو در من تب خوندنی تب تند و فریاد
تو اصلا تمام منی ، یه سایه ی همسفر ، یه همزاد
تولد یک صدا یه فریاد
سکوت من شیشه ای صدای تو موندنی
در من ، طلوع صدایی
تو مثل گل ساده ای نجیب و آزاده ای
اسمت ، صدای رهایی
صدای من رفتنی
صدای ما موندنی
مثل صدای همیشه
تو مثل گل ساده ای
نجیب و آزاده ای
حرفی ، برای همیشه

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/11 در ساعت: 3:29 قبل از ظهر
|+|

چه می دونم
سلام

راستش امروز حس آپ بود آپدت کردمالبته من با اینکه از چند نفر دلخورم ولی خب این دلیل نمیشه که آپدت نکنم

 

یه چیزی خیلی منو اذیت میکنه اونم اینه که من وب لاگ رو با فونت مخصوص خودم اپدت میکنم و اونایی که این فونت رو ندارن نمیتونن وب لاگ رو خوشگل ببینن ،اینو گفتم که یه موقعه فکر نکنین ما بد سلیقه ایم

دوستان عزیزی که جدیدا به این وب لاگ میان خواهشن در مورد گذشته و بهاره اصلا سوال نکنینچون اصلا خوشم نمیاد و با عرض معذرت من نظرشون رو پاک میکنم .

این رو گفتم چون بقول بعضیا من حالم از عاشقی بهم میخوره و فقط به خاطر اینکه اصولا از شعرهای عاشقونه خوشم میاد شعر عاشقونه مینویسم .

البته بهاره خانم فکرای بد بد نکنن چون دوسیمون سر جاشه ولی از عاشقی خبری نیست.دوس ندارم گذشته تکرار بشه.

اقا مگه ادم چقد عمر میکنه ؟ همش که نمیشه غمگین باشه یه خورده شادی هم لازمه

دیگه عرضی ندارم

پس شاد باشید و موفق

یا حق

 

 

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/11 در ساعت: 2:48 قبل از ظهر
|+|

محبت

نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسیم می کنی جوری فراموشت کتم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

 


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/10 در ساعت: 0:55 قبل از ظهر
|+|

 

 وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
 
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود 
 
تنگ بلوری دلت درست مث دل من 
 
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود 
 
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی 
 
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود 
 
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
 
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟

 تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
 
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
 
دیگه نه از تو خبی بود ،‌ نه از آرزوهات
 
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
 
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
 
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
 
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
 
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
 
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
 
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/02 در ساعت: 3:39 بعد از ظهر
|+|

تا قیامت

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن 
 من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
 تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
 تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم
  که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت

مریم حیدر زاده


نويسنده: Ahmad end B مورخ: 86/04/02 در ساعت: 3:19 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+